تبليغاتX
mi118.com احسان پادشاه تنها
من زندگيمان را آشفته کرده ام I complicated our lives
از زماني که به عشق او گرفتار شدم By falling in love with him
من زندگيمان را آشفته کرده ام I complicated our lives
حال تنها دوست خود را از دست مي دهم Now I'm losing my only friend
نمي دانم چرا ، بايد سعي مي کردم I don't know why, I had to try
در گوشه ديگري زندگي مي کنم Living my life on the other side
حال بسيار سردرگمم Now I'm so confused
نمي دانم چه کنم I don't know what to do
او (پسر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد He loves me, He loves me not
او (دختر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد She loves me, She loves me not
شروع به آلوده کردن راه ها کردم I started blurring the lines
زيرا به آنها اهميتي نمي دادم Because I didn't care
شروع به قطع کردن راه ها کردم I started crossing the line
زيرا تو هرگز آنجا نبودي Cause you were never there
جايي براي بازگشت ندارم No where to turn,
کسي را براي کمک ندارم No one to help,
گويا حتي خودم را هم نمي شناسم It's almost like I don't even know myself
حال بايد انتخاب کنم Now I have to choose
نمي دانم چه کنم I don't know what to do
او (پسر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد He loves me, He loves me not
او (دختر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد... She loves me, She loves me not
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:18 توسط احسان |

http://www.eshop.mi118.com/Register.aspx?Ref=7440 

با عضویت در این سایت پول پارو کونید من

 

امتحان کردام ۵۰۰۰ تومان گیرام اومادش

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:19 توسط احسان |

من دیدم تو را که
لبخند میزدی به احساس های من
من شنیدم
که
هزار بار می گفتی : دوستت دارم !!!!!!!!

من احساس کردم
کاملا احساس کردم
که
دست های لرزانم را گرفتی و.... تابستان شدم !!!!!!
من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم ....
من ...
این فلسفه بیدار شدن از خواب ، عجب مرا اذیت می کند !!!!!!!!!!!
 

می دانم که ناراحت ات کرده ام
می توانی دعوایم کنی
می توانی به احساسم سیلی بزنی
می توانی شعری را که برایت گفتم ، پاره کنی .
می توانی تا همیشه مرا چشم انتظار بازگشت ات بگذاری
.....
یک کار دیگر هم می توانی بکنی
می توانی لبخند بزنی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 1:38 توسط احسان |


 امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...
تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی
ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم
سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم
اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی
من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:44 توسط احسان |

خدایا بد روزگاریه.....روزا روز نامردیه


اگه مرد باشی له می شی....باعث خنده ی مردم می

شی


خدایا!


همه تو سختی ازت گله دارن......یادتو تو خوشیا جا می

ذارن


تا مشکلی میاد خدا خدا می کنن...اسمتو شب و روز

صدا می کنن


تو "خدایی"جواب می دی.........تشنه های مهرتو تو آب

میدی


اما اینا از عشق تو زود سیر می شن...کاسه ی عشقتو

 می زنند و می شکنند


باز میرن راهه دیگه جای دیگه......آخ خدایا این راه

آدمیته!!!


قبلنا هر چی که بود.....بزرگا اگر چه از سنگ بودن


بچه ها مهربون بودن.....دستاشون گرم و

صمیمی....چشاشون آینه بودن


قدیما کمه کمش بچه هامون می خندیدن


با خندشون غصه ها رو از خاطرمون می دزدیدن


حالا بچه هام دروغ میگن


من یه بچه ی یه ماهه دیدم الکی گریه می کرد!


حالا دیگه بچه ها هم.....خندرو از زندگیمون کم می ذارن


اونام دیگه غصه هارو خوب می دونن


حالا دیگه اونا هم خوب می دونن....دنیامون دسته کیه!


اونام دیگه خوب می دونن..بهشون دروغ می گیم وقتی

 می گیم


اگه بابا حق کسی رو می خوره


واسه اینه که گشنه نمونیم...یا اگه بزرگ شدین تو

زندگی کم نیارین


این همه زشتی و زشتی..مثل ارثی ازمون به بچه

هامون می رسه

 

اونا این همه دروغ وزود زود یاد می گیرن


خوبی رو گم می کنن بدی رو جاش می ذارن


اونام یه روز مثل ما بزرگ میشن


رنگ گناه رنگ دروغ یه گرگ میشن


اینا رسم آدمیته خدا ؟؟؟؟


اینه اون آدمی که عاشقشی خدا

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:24 توسط احسان |

   گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم

   گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

    باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود

     کاش که می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود

     سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه

      به من جدایی هم قسمتی از زندگیه

         همیشه یک نفر میره آدم و تنها میذاره

     میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میذاره

                                                                            تقدیم به تو عزیز دل

                                                                     

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:30 توسط احسان |

من در این کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی را دارم که

 

تو در عرش کبریای خود ان را نداری من تو را دارم

 

و تو همچون خود را نداری

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:19 توسط احسان |

منو گنشکای خونه میمونیم دیگه تو لونه..........................به هوای دیدنه تو نمیایم از توی خونه

منو گنجشکا میدیدیم غربتو تو شهر چشمات......................کاش میتونستیم بکاریم شادی و به جای غمهات

منو گنشکا پریدیم تا نفس تو سینه داشتیم............................ولی یک روز جای خنده گریه رو برات گذاشتیم

منو گنشکا اسیریم توی تنهایی میمریم.............................شاید اینجوری دیگه ما اشکای تورو نبینیم

منو گنجشکا میخونیم به هوای باتوبودن........................مصرع اخرو پاککن بنویس با تو نبودم

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:38 توسط احسان |

چشمانم را ميبندم و دوباره تو را مي بينم. چشمانم را كه باز مي كنم پشت پلك هايم پنهان ميشوي تا زمانيكه دوباره پلك هايم را روي هم بگذارم.

هميشه يك ترس مثل سايه پا به پاي من داخل روياهايم هست روياهاي با تو بودن روياهاي سبز ديدن تو ترس از اينكه اگر روزي از پيشم بروي از روياهايم بروي اشك هايم را دخيل كدامين شانه ها كنم ترس از اينكه تو را در پشت پلك هايم گم كنم و نتوانم پيدايت كنم . ترس از اينكه سايه ات را از روي خاطره هايم برداري و بروي بروي به سوي ديگري هر چند كه الان مطمين نيستم كه الان...

ميترسم شبح شوي و من تو را در دل شب گم كنم نازنينم ميترسم ميترسم مرا دوست نداشته باشي ميترسم تا ابد در روياهاي با تو بودن باشم و تو در روياي كس ديگر!!!

اگر بروي نگاهم را به كدامين جاده ارزو بدوزم ودل شكسته ام را نزد كدامين طبيب ببرم اگر بروي همه چيز و همه هستي ام را خواهي برد بي انكه بداني من بعد از رفتنت خرد ميشوم در خود ميشكنم وخزانم از راه ميرسد اگر تو بروي.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 1:19 توسط احسان |

تو را دوباره در خواب ديدم با لبخند چشمانت در دريايي از محبت موج ميزد. با خودت شورو

 نشاط را آوردي و مرا از مرداب تنهايي و تنهايي غريبم نجات دادي. لبخند اقاقي ها را هديه

كردي و گل سرخ عشق را در دل سرد و بيجانم كاشتي و به كالبدبي روحش جاني دوباره هديه

دادي دستانم را از پاييز گرفتي و با بهار آشنا كردي.قدم به روياهاي شيرينم گذاشتي و به روي

 هر كدام لبخند زدي.دستانت را در دستانم گرفته بودم همانند كودكي كه از ترس گم شدن دستان

مادرش را محكم در دستانش ميگيرد.

 

قدم به قدم از كنار روياها گذشتيم تا رسيديم به آخرين رويا! سري با تاسف تكان دادي و دستانم

را رها كردي. ميخواستي بروي كه دوباره دستانت را گرفتم. نظاره گر باغ چشمانت شدم:

((روياي وصال تو ممكن نيست؟!))

 

پلك هايت را آهسته روي هم گذاشتي وسرت را تكان دادي ورفتي. هالةاي از غم در پشت

چشمانم نشست گل سرخ عشق دلم پز مرده شد گرمي دستانم را به پاييز و رنگ زردش سپردم

و دوباره به مرداب تنهاي ام برگشتم

.

اي غريب اشنا چشمانم ناخفته است و قلب يخي ام در سرماي انتظار نشسته است و نگاه

نيلوفري است

اين شعر زيبا از دختر عمه عزيزم((مريم))

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 0:43 توسط احسان |

فکر می کنی که عاشقی؟ اصلا میدونی عاشق به کی میگن؟

چند درصد فکر می کنی که عاشقی؟تمومه زندگیتو به اون وابسته ای؟

همه جا انو می بینی؟ اون به زندگیت معنی میده؟

اگه یه روز همین عشقت بره با یکی دیگه!چی کار میکنی؟

اگه بفهمی دیگه هیچ وقت.هیچ وقت نمی تونی بهش برسی چی؟

اون وقت چیکار میکنی؟

خودتو می کشی؟انو میکشی؟ویا. . . اما بذار یه چیزی رو بهت بگم

اگه اینکارو می کنی مطمئن باش عاشق نیستی . پس معنی عاشقی واقعی رو خراب نکن!

                    چون زمانی می تونی بگی عاشقشم که فقط

                                  وجودش برات مهم باشه نه حضورش در کنارت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 1:24 توسط احسان |

به گل گفتم:عشق چیست؟گفت خوشبوتر از من

پروانه گفتم :عشق چیست؟گفت زیباتر از من به

به شمع گفتم:عشق چیست؟گفتسوزانتر از منه

به عشق گفتم :آخر تو چه

هستی ؟

گفت:من نگاهی

بیش نیستم

 

... و عشق

               صدای فاصله هاست

دچار يعني عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد

چه فکر نازک غمناکي!

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

نه , وصل ممکن نيست

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.

و عشق

 صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي

که غرق ابهامند.

نه ,

صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند

و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر.

هميشه عاشق تنهاست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 1:10 توسط احسان |

   عشق چیست؟

  عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است

تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني

نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري

براي بر پاداشتن

جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :

روزي كه كمترين سرود بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادريست

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است

 

 

قصه آدمي قصه يك دل عاشق است و راه نرفته.قصه رفتن و رفتن تا رسيدن به خدا. قصه هزار راه نرفته به يك مقصد.قصه سر گشتگي وگمگشتگي و جست وجو.                      

 

                                *  حكايت پيله است وپروانه *

 

تار تنيدن و پاره كردن.قصه از پيله بيرون آمدن و پروانه شدن. قصه پرواز و رهايي از پيله خود تنيده.

حكايت آدمي حكايت عشق است و پروانه شدن.

پر گشودن و اوج گرفتن تا رسيدن به خدا.

 

                                  خدايا پروانه شدن را به ما بياموز ...

  خوشتون امد یه نظر بدین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 0:56 توسط احسان |

هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر آنگه که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و  پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکی ست 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:47 توسط احسان |

صدا کن مرا

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تنصیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من          حجم تورا پیش بینی نمیکرد

         و خاصیت عشق این است

                                                          دوستت دارم

کجاست آن غنچه ی سرخی که افق های شب گرفته ی مرا

                                                               شور ستاره بخشید

آیا پیش از این قلب من عاشق بوده است؟

سوگند که چنین نبوده است.چرا که تا به امشب هرگز زیبایی واقعی را ندیده بودم.

                                                                                                  (شکسپیر

میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر می گیری!!!

میگی عاشق برفی ولی از یک گلوله ی برف می ترسی!!!

میگی عاشق پرنده هایی ولی اونارو می اندازی تو قفس!!!

میگی عاشق گلهایی ولی اونارو از شاخه میکنی!!!

اونوقت انتظار داری نترسم وقتی میگی دوستم د)اری!!!

 

با من بنشین و دیگر بار

                               قصه ات را برایم نجوا کن

                                                               من به نجوای دلنشین صدای تو عادت دارم

امروز روایت تو را از عشق و زندگی می شنوم

و فردا آن را حتی اگر سکوت کنی

                                            مانند شعری با کلمات سپید و سیاه

                                                                                            باز خواهم گفت.

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:36 توسط احسان |

بهم گفت:به خاطر کی زنده هستی؟ با وجود اینکه می خواستم داد بزنم بگم به خاطر تو گفتم :

به خاطر هیچ کس.بعد گفت :پس به خاطر چی زنده هستی؟در حالی که بغض گلومو می فشرد و

می خواستم بگم به خاطر دل تو گفتم :به خاطر هیچی.گفتم : تو به خاطر کی زنده هستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچی زنده است.

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:27 توسط احسان |

خداحافظ خداحافظ سلام خوب دیروزم         بدون من تا ته دنیا به آتیش تو می سوزم

خداحافظ خداحافظ همیشه همدم و همراه    دلیل بغض بی وقفه دلیل هق هق گهگاه

خداحافظ خداحافظ عزیز خسته از تکرار    نگو تقدیر ما این بود محاله بعد از این دیدار

خداحافظ خداحافظ سیه پوش سراپا نور      شروع ناب هر شعری تو ای نزدیک دورا دور

خداحافظ غزل ساز طناب و شاخه و رویا    صدای ناب روییدن غریق عاشق دریا

خداحافظ خداحافظ گل اردیبهشت من           پرازنام زلال توست کتاب سرنوشت من

خداحافظ خداحافظ سفر خوش راه رویا باز    پس از تو قحطی لبخند پس از تو حسرت آواز

خداحافظ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:22 توسط احسان |

زندگي يعني صداي پاي دوست

زندگي يعني جهان ار عشق اوست

زندگي چون  برگ بودن در مسير باد نيست

امتحان و استقامت شاهراه  زندگيست

اگر برايمان مشكلي پيش امد نگوييم خدايا من مشكل بزرگي دارم

بلكه به مشكل بگوييم من خداي بزرگي دارم .

اگر به شادي فكر مي كني در نداشتن ارزوست

قبول كن كه شادي در درون تو جاي دارد نه در اشياء و شرايط خارج از وجود تو  .

اگر موفقيت را مي خواهي بايد رفتارت ازادانه باشد

رفتاري كه بر امده از خود واقعيت باشد نه افكار ديگران .

اگر برايمان مشكلي پيش امد نگوييم خدايا من مشكل بزرگي دارم

بلكه به مشكل بگوييم من خداي بزرگي دارم .

اگر به شادي فكر مي كني در نداشتن ارزوست

قبول كن كه شادي در درون تو جاي دارد نه در اشياء و شرايط خارج از وجود تو  .

اگر موفقيت را مي خواهي بايد رفتارت ازادانه باشد

رفتاري كه بر امده از خود واقعيت باشد نه افكار ديگران .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:1 توسط احسان |

- الهي! دانايي ده از راه نيفتم و بينايي ده كه در چاه نيفتم
- الهي! دستم گير كه دست آويز ندارم و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم
- الهي! نگاه دار تا پشيمان نشوم و به راه آر كه سرگردان نشوم
- الهي! تو بساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند
- الهي!  همه از تو ترسند و عبدالله از خود ؛ زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله همه بد
- الهي! بر عجز و بيچارگي خود گواهم و از لطف و عنايت تو آگاهم

- الهي! خواست ، خواست توست ، من چه خواهم ؟
- الهي! بيزارم از آن اطاعتي كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصيتم كه مرا به عذر آورد
- الهي! چون توانستم ، ندانستم و چون دانستم ، نتوانستم !
- الهي! اگر چه شب فراق تاريك است ، دل خوش دارم كه صبح وصال نزديك است

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 2:13 توسط احسان |

دیگه نمی دونم باید دلم رو به چه چیز این دنیا خوش کنم . هر چی فکر می کنم باز به بن بست می خورم . جاده زندگی من یک طرفه شده . و من از ترس انسان ها دلم می خواهد یه گوشه ای ترمز بزنم و برای همیشه استراحت کنم . دیگه هر چی گاز می دم ، به جلو حرکت نمی کنم و سرعت گذر لحظه ها در زندگی من هر دقیقه کمتراز دقیقه قبل می شود . یک احساس پوچ ، نمی دونم چرا احساس بی خود بودن به من دست داده . اصلا نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم . اصلا از این زندگی یکنواخت خسته شدم . نمی دونم برای چی احساس می کنم منتظرم . وای من از انتظار متنفرم . این احساس منو نابود می کنه . من خود را در میان مرداب زندگی تنها می بینم . و هیچ کس به یاری من نمی شتابد و من دارم در یغما فرو می روم ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 2:43 توسط احسان |

107_038.jpg;  - Image Source

منتظر نباش که شبی بشنوی ،
از اين دل بستگی های ساده دل بريده ام !
که در آسمان به ستاره ی ديگری سلام کرده ام !
از تو توقعی ندارم ،
اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دريا بمان !
هر جور تو راحتی ، بابای باران !
همين سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری ،
برای روشن کردن اتاق تنهاييم کافيست .
من که اينجا کاری نمی کنم ، فقط ،
گه گاه گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم ، همين !
اين کار هم که نور نمی خواهد !
می دانم که مثل هميشه به اين حرف های من ، 
می خندی با چال های مهربان گونه ات !
حالا هنوز هم وقتی به آن روزهای زلال نزديک می شوم ،
باران می آيد !
صدای باران را می شنوی ؟ *

* يادته هميشه روزهای جمعه دلتنگ تر از هميشه بودم .
انگار هنوزم عادت های گذشته ....
کاش بودی و به اين همه کابوس لبخند می زدیُ
ازم می خواستی بهت اعتماد داشته باشم که ازم دورت نکنن .
چقدر روزا تلخ و سياه می شن ،
وقتی همه زنگارهای دنيا دلم رو پُر از شک و ترديد می کنن .
چشمام لبريز ِ اشک می شه و وجودم سراپا نياز .
خيلی وقته که حست نمی کنم يا شايد حسم نمی کنی ، نمی دونم .
دلم گرفته ، تنگ تر از هميشه ، تنگ ِ تنگ .
 کاش هيچ وقت نرفته بودی .. کاش نرفته بودی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 1:25 توسط احسان |

 

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه منه

توی قطره های بارون میشکنه بغص صدام

دیگه غیراز یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

پشت این پنجره میشینمو آواز می خونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره

بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری

تموم غصه ها رو از دل من بر میداری

اما این فقط یه خوابه یه خوابه پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره

غم میشینه تو حنجره

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه منه

توی قطره های بارون میشکنه بغص صدام

دیگه غیراز یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری

تموم غصه ها رو از دل من بر میداری

اما حیف که این فقط یه خوابه

حیف

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 1:17 توسط احسان |

سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه  داشتم یه آهنگ گوش میکردم که واقعا لذت بردم . برای همین . اومدم شعر اهنگ رو براتون نوشتم تا شما هم لذت ببرین .

سرگرمی تو شده  بازی با این دل غمگین و خستم

            یادت نمی یاد اون همه قول و قرار هائی که با تو بستم

با این همه ظلم

 تو ببین  باز چه جوری پایه این همه قول و قرار ها مون من نشستم

                نشکن دلم

                      به خدا آهم میگیره دامنت عاقبت یه روز

   نگو بی خبری

   نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین  سینه سوز

   نگو بی خبری

   نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق

                                                  شب و روز

          دیوونه نکن دلم

          آهم میگیره دامنت عاقبت یه روز

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 1:33 توسط احسان |

من همونم که همیشه غم و غصش بی شماره
                اونی که تنها ترین حتی سایه هم نداره

 

        این منم که خوبیام و کسی هرگز نشناخته
                 اون که تو راه رفاقت همه ی هستیش باخته

 

                 هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود
                                  ادعای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود

 

       هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
             عشق اون باعث زجر همه ی دقائقم شد

 

 اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید 
            همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

 

                                      چه اثر از این صداقت چه ثمر از نجابت
                                     وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 1:21 توسط احسان |

خواب ديدم  در خواب با خدا گفتگويي  داشتم
خدا گفت:  پس  ميخواهي با من گفتگو کني
گفتم: اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخند زد وقت من ابدي است
چه سوالي درذهن داري که ميخواهي از من بپرسي؟
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميکند؟
خدا پاسخ داد.........
اينکه آنها از بودن در دوران کودکي ملول ميشوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را ميخورند
اينکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول ميکنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
اينکه با نگراني به آينده زمان حال فراموششان مي شود
آنچنان که نه در آينده زندگي مي کنند نه در حال
اينکه چنان زندگي ميکنند که گوئي هرگز نخواهند  مرد
و چنان مي ميرند که گوئي هرگز زنده نبوده اند
پرسيدم
به عنوان خالق انسانها ميخواهيد که آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند
ياد بگيرند که نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما ميتوان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند  که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
ياد بگيرند که ثروتمند  کسي نيست که دارايي بيشتري دارد
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
ياد بگيرند که ظرف چند ثانبه ميتوانيم زخمي عميق در دل کساني که
دوستشان داريم ايجاد  کنيم
و سالها وقت  لازم خواهد بود تا آن زخم التيام  يابد
با بخشيدن  بخشش  ياد بگيرند
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند
اما بلد نيستند احساسشان راابراز کنند يا نشلن دهند
ياد بگيرند که ميشود دو نفربه يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 21:31 توسط احسان |

عشق پرده ای زرین است که از ان می توان به برهوت زندگی نگریست و دریچه ای رو به خوشبختی دید.

عشق عینکی است که از و رای ان زندگی زیباست و معشوق زیباترین.

عشق رویایی است شیرین که بین عاشق و معشوق دیده می شود.

اری عشق دریایی است که غریق در ان به زندگی دست می یابد و در ان جز پری ماهی زندگی نمی کند.

قربان شما آرزو

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 21:14 توسط احسان |

بيا با هم عوض کنيم جای دلامونو يه بار تا من بشم يه تيکه سنگ تا تو بشی عاشق زار
يه شب با چشم دل من عشقو تماشا بکنی خودت رو هر جوری شده تو دله من جا بکنی
تا تو دچار من بشی لحظه شمار من بشی خواب و حرومت بکنم صيد شکار من بشی
برام يه بازيچه بشی بشم تمومه زندگيت تا پشت سر بخندم به سادگی و بچگيت
اين در و اون در بزنی واسه به من رسيدن برات يه رويا بشه منو يه لحظه ديدن
ناز دلم رو بکشی از عشق جوابت بکنم پر از نياز من بشی غرق عذابت بکنم
تا جون داری گريه کنی تا جا داره من بد بشم هميشه خواهشم کنی
هميشه دست رد بشم اينا رو گفتم تا....... تا بدونی که عاشقی
تو دل من چه درديه تا بدونی که عاشقت
چی کشيده چه مرديه
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 1:6 توسط احسان |

گاه تندیس خزان ، گاه تصویر غروب ،

گاه تغییر طلوع ، زندگی پیوند است در هیاهوی دو رود

زندگی جمله نقذی است پر از واژه ناب،

دور از قاعده و رمز و حساب ، خالی از فهم و کتاب ،

زندگی یعنی عشق ، گاه اینجا بودن ،

گاه تنها ماندن ،گاه تنها رفتن ،

گاه لیلی بودن ، گاه مجنون بودن،

زندگی باغچه ای است ، گل بکاری گل دهدت ،

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد....

                         زندگی صوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.....

                                               زندگی یعنی........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 10:43 توسط احسان |

 

اگرابرهای آسمان باریدنشان را فراموش کنند

 

اگر خورشید درخشان درخشیدنش رافراموش کند

 

اگر ماه فروزان تابیدنش را فراموش کند

 

اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند

 

اگر دریا تلاطم امواجش را فراموش کند

 

اگر مادری حق فرزندش را فراموش کند

 

این را بدان که من هرگز فراموشت نخواهم کرد

 

بگذار بگویم که " دوستت دارم " وهمیشه خواهم داشت

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 13:51 توسط احسان |

اين حال من بی توست بغض غزلی بی لـب.

افتاده ترين خورشـــــيد زير سم اسب شب.

اين حال من بی توست دلــداده تر از فرهــاد.

شوريده ترين مجنـــــون حسرت به دلی در باد.

پيدا شو که مـی ترسم از بســــتر بـی قصه. 

پيدا شو نفـس بــــــرده می ترسم ازت غصه.

بی وقفه ترين عاشـــق موندم که تو پیـدا شی.

بی تو همه چی تلخــه بايد که تو هم باشــی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 20:52 توسط احسان |